انتقال یافت
دوستانی که به وبلاگ من لینک داده بودن لطف کنن لینک رو اصلاح کنند
دوستانی که rss من استفاده می کردند لطف کنند و rss وبلاگ جدید رو جایگزین کنن
http://pinco.mihanblog.com/
پروردگارا
تویی که توانایی و ماییم که ناتوان
حالا که انقد توانایی کاری کن که امتحان حسابان فردا را بالای 17 بگردیم
دمت گرم
آمین یا رب العالمین
و هیچ پهلوانی نیست که با من نفس بکشد
من کتک خورده ترین افسانه ام
سیم های سازم یکی یکی داره پاره می شه
روزی که مُردم
کسی اصلا می فهمه من مُردم ؟
این بچه هایی که هی برام کامنت می ذارن و بهم اس ام اس می دن براشون مهمه که من مُردم ؟
کسی می فهمه چی می گفتم ؟
چی می خواستم ؟
شب ها چه خواب هایی می دیدم ؟
چه قدر موجود احمق و دیوانه ای بودم ؟
و یه چیز دیگه
وقتی بمیرم باز هم دونستن این چیزا برام مهم خواهد بود یا نه ؟
هوای سرد،بد است
در نتیجه هوا بد است
واسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
یه صلوات ختم کنید
من فکر می کنم خدا تواناست
یعنی باید باشه
هر کسی که بتونه جهنمی بدتر از این دنیا درست کنه واقعا باید توانایی خفنی داشته باشه
پسر گفت : خب
دختره دوباره رفت تو فنجون
"خب قدش بلنده!موهاش کوتاهه!یه بارونی قرمزم تنش می کنه"
پسر با پوزخندی گفت : نمی شناسمش
دختر فنجون رو پرت کرد روی میز . بلند شد و بارونی قرمزش رو ورداشت و رفت

هر شب - ساعت هفت - تئاتر شهر - سالن اصلی
نویسنده : اوژن یونسکو
ترجمه و اقتباس و کارگردانی : فرهاد آییش
بازیگران : فرهاد آییش / مهدی هاشمی / آتنه فقیه نصیری / شهاب حسینی
احمد ساعتچیان / مائده طهماسبی / رامین ناصر نصیر / صابر ابر / ...
آخ که دل ماها چقد بعضی وقتا می گیره
آخ که چقد بده بعضی روزا
صبح که پا می شی باز یاد زخم بزرگه می یوفتی
تا شب هم همش به یادشی
هیچ چی نمی تونه از ذهنت بندازش بیرون
حتی بروبچه های مدرسه
می فهمی چی میگم ؟ ۱
حتی وقتی که با بچه ها رو نیمکت ته حیاط مدرسه نشستی
۱(سمت راست حیات رو می گم نه سمت چپ.یعنی از در حیاط که می یای تو نیمکت های ردیف همون جلو) ۱
حتی وقتی داری از تیکه یکی از بچه ها می ترکی
بازم تو فکر همون قضیه کوفتی هستی
اضافه شد : حتی همون مواقعی که شهریار تو کامنتش بهش اشاره کرد
ــ خب
ــ همین دیگه
ــ این چیزا که تو این مملکت طبیعیه!یه چی جدید بگو بخندیم
پینوشت : ۱
برگشتم گفتم چطوری
گفت خوبم قربانت
گفتم امروز پایه ای بریم از غروب عکس بگیریم ؟ ۱
آخه این یارو خیلی حالیشه
برگشت گفت آرش
گفتم جونم ؟ ۱
گفت مرتیکه تو چرا انقذه لاتی می نویسی این روزا
گفتم واس خاطر رضای خدای عز و جل
گفت چرا چرند می نویسی
گفتم دوس دارم
گفت هر جور عشقته
گفتم حالا طلبه ای بریم عکاسی یا نه
گفت مگه تو امتحان فیزیک نداری فردا
گفتم ای داد بیداد راس می گیا
گفت آره
گفتم تو از کجا می دونی ؟ ۱
گفت چون من یه موجود خیالیم که از درونت برخواسته ام و از درونت خبر دارم خب
گفتم ای بابا راس می گیا
گفت آره خوب
گفتم من برم فیزیک بخونم
گفت تو که نمی خوای بری فیزیک بخونی
گفتم تو از کجا می دونی ؟ ۱
گفت چون من یه موجود خیالیم که از درونت برخواسته ام و از درونت خبر دارم خب
گفتم اون درون که بودی چه خبر بود
گفت بی خیال
گفتم نه! این تن بمیره
گفت هیچی دیگه!خیلی داغونه!یه نمه حواست باشه به خودت!این روزا خیلی خسته ای
گفتم تو از کجا می دونی ؟ ۱
گفت چون من یه موجود خیالیم که از درونت برخواسته ام و از درونت خبر دارم خب
بعضی مواقع تو زندگی آدم هست
که آدم احتیاج داره که
یکی باشه که پیشش بشینه و بهش بگه این چیزا چیزی نیست که آدم واسش غصه بخوره
و تو با این که می دونی این چیزا چیزی هست که آدم واسش غصه بخوره
دیگه واسشون غصه نخوری
می فهمی که چی می گم ؟ ۱
این روزها حالم از خودم بهم می خوره
همین
امروز وقتی شهریار اتفاقاتی که واسش افتاده بود رو تعریف می کرد
به این نتیجه رسیدم
که من بی لیاقت ترین آدمی بودم که می تونستی
دوسش داشته باشی
عجب پست های چرندی می نویسم این روزها
هوا کم کم داشت سرد می شد
ساعت از ده گذشته بود و من یه ربعی بود که منتظر بودم
بلاخره از صدای پاش فهمیدم که داره می یاد
همینجوری که صورتش رو بین دستاش گرفته بود از تو تاریکی پیداش شد
آروم اومد و رو پله سوم نشست و شروع کرد به گریه کردن
...
ساعت از یک گذشته بود
روی پله سوم خونه ی پلاک ۷ کوچه نادری یه شال سیاه افتاده بود
تورا به آبروی مردانی که ایستاده اند
لبخند بزن
که من ایمان دارم نم نم این لبخند ها
شب رو غرق می کند
و ما دوباره می خندیم
پینوشت : تولد سیاوش مبارک
این بغض چند ساله ی ما
وقتشه که بشکنه
...
که ما نه از سیاست خبری داشتیم
نه نگران چجوری زنده موندن بودیم
تنها نگرانی ما این بود که تو سال جدید باید با خودکار بنویسیم یا با مداد
پینوشت : زود بزرگ شدیم
به اندازه ی یه قرن پتانسیل داد زدن دارم
آن همه نور ورنگ
آن همه ترانه که برایت گفته بودم
دیشب در سطل آشغال گم شد
ای مامورین شهرداری
بخوانید وبدانید غمنامه ی من را
پنجره بسته و سایه پیروز
همه روزم تاریک
فردا
امروز
مرگ رنگ در پیش است
می خندی
گر می گیرم باز
می نشینی
ذره ذره سر می روم از تو
بلند می شوی و می روی
کار همیشه ات است