تبليغاتX
وبنوشته های پینکو

وبنوشته های پینکو

...

انتقال یافت

وبلاگ من به سرور میهن بلاگ انتقال یافت
دوستانی که به وبلاگ من لینک داده بودن لطف کنن لینک رو اصلاح کنند
دوستانی که rss من استفاده می کردند لطف کنند و rss وبلاگ جدید رو جایگزین کنن
http://pinco.mihanblog.com/
+ نوشته شده در  دهم دی 1387ساعت 15:57  توسط پینکو 

من و خانوم آنجلینا جولی

-- الو.سلام آرش
-- سلام چطوری آنجی
-- قربونت . تو خوبی آرش ؟
-- چاکرم.شوهرت خوبه ؟
-- خوبه . بچه هارو برده پارک
-- آهان.چی شد یادی از ما کردی؟
-- زنگ زدم بگم پاشید بیاین اینجا تولدمه
-- ای بابا!امتحان دارم من
-- جدی؟اه خیلی بد شد.تو نیای دیگه تولد نمیگیرم
-- جون تو نمی تونم بیام امتحان دارم
نتیجه اخلاقی امتحانات دست و پای ما رو بسته
+ نوشته شده در  هشتم دی 1387ساعت 11:56  توسط پینکو 

مناجات نامه 2

شکر و سپاس خدای عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت

پروردگارا

تویی که توانایی و ماییم که ناتوان

حالا که انقد توانایی کاری کن که امتحان حسابان فردا را بالای 17 بگردیم

دمت گرم

آمین یا رب العالمین

+ نوشته شده در  ششم دی 1387ساعت 20:58  توسط پینکو 

افسانه

من سیمرغ زخمی این شاهنامه ام

و هیچ پهلوانی نیست که با من نفس بکشد

من کتک خورده ترین افسانه ام

+ نوشته شده در  یکم دی 1387ساعت 21:16  توسط پینکو 

...

این روزا

سیم های سازم یکی یکی داره پاره می شه

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آذر 1387ساعت 21:38  توسط پینکو 

و در آن هنگام که بمیرم

داشتم فکر می کردم

روزی که مُردم

کسی اصلا می فهمه من مُردم ؟

این بچه هایی که هی برام کامنت می ذارن و بهم اس ام اس می دن براشون مهمه که من مُردم ؟

کسی می فهمه چی می گفتم ؟

چی می خواستم ؟

شب ها چه خواب هایی می دیدم ؟

چه قدر موجود احمق و دیوانه ای بودم ؟


و یه چیز دیگه

وقتی بمیرم باز هم دونستن این چیزا برام مهم خواهد بود یا نه ؟


+ نوشته شده در  بیست و پنجم آذر 1387ساعت 23:28  توسط پینکو 

استدلال استنتاجی 1

هوا سرد است

هوای سرد،بد است

در نتیجه هوا بد است

واسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

یه صلوات ختم کنید


+ نوشته شده در  بیست و سوم آذر 1387ساعت 19:58  توسط پینکو 

مای گاد

خب

من فکر می کنم خدا تواناست

یعنی باید باشه

هر کسی که بتونه جهنمی بدتر از این دنیا درست کنه واقعا باید توانایی خفنی داشته باشه

+ نوشته شده در  بیست و یکم آذر 1387ساعت 22:36  توسط پینکو 

فال

"یکی هست که دوست داره"
سرشو از روی فنجون اُورد بالا و پسر رو نگاه کرد

پسر گفت : خب

دختره دوباره رفت تو فنجون

"خب قدش بلنده!موهاش کوتاهه!یه بارونی قرمزم تنش می کنه"

پسر با پوزخندی گفت : نمی شناسمش

دختر فنجون رو پرت کرد روی میز . بلند شد و بارونی قرمزش رو ورداشت و رفت

+ نوشته شده در  نوزدهم آذر 1387ساعت 22:37  توسط پینکو 

مناجات نامه 1

خدا برگشت گفت
هی آرش داری چه غلتی می کنی تو زمین ما
گفتم سلام آقای خدا.هیچی به خدا.دارم زندگی می کنم
گفت اینو می گی زندگی
گفتم همینه دیگه چیکارش می شه کرد
گفت بدبخت برو دوزار زندگی کن شما را نیافریدیم که اینجوری تو خاک و خل بلولید
گفتم اوکی آقای خدا.ازین به بعد درست زندگی می کنم
اینو گفتم.ولی گفتم که یه چیزی گفته باشم
حالا نرید اینارو به خدا بگیدا
+ نوشته شده در  هجدهم آذر 1387ساعت 17:51  توسط پینکو 

کرگدن




هر شب - ساعت هفت - تئاتر شهر - سالن اصلی

نویسنده : اوژن یونسکو

ترجمه و اقتباس و کارگردانی : فرهاد آییش

بازیگران : فرهاد آییش / مهدی هاشمی / آتنه فقیه نصیری / شهاب حسینی

 احمد ساعتچیان / مائده طهماسبی / رامین ناصر نصیر / صابر ابر / ...


+ نوشته شده در  پانزدهم آذر 1387ساعت 11:57  توسط پینکو 

آفرین

دست می زنن
هورا می کشن

من اینجا دارم می میرم
دارم تو خون خودم می لولم
هر چند دقیقه یکبار هم یه کسی رد می شه و می گه
تو چقد رمانتیک می میری . آفرین
+ نوشته شده در  دوازدهم آذر 1387ساعت 18:29  توسط پینکو 

پینکو و یک چیز خفن

یه بنده خدایی رو می شناسم به اسم پینکو
خیلی پیش میومد که پینکو واسه دوستاش سخنرانی کنه
پینکو از یه چیز خفن حرف می زد
ولی همه فکر می کردن داره جک می گه و بهش می خندیدن
...
پینکو و اون چیز خفن هر شب از روی ابرا به دلواپسی های این مردم می خندیدن
به همه ی استدلال ها
و همه قواعد املایی
+ نوشته شده در  یازدهم آذر 1387ساعت 18:39  توسط پینکو 

مطلبی که پست نخواهد شد

روی تصویر زیر کلیک کنید

  
 
+ نوشته شده در  چهارم آذر 1387ساعت 18:59  توسط پینکو 

اشعار ناگفته

میدونی
بعضی شعر ها هست که نمی شه گفتشون
می فهمی که
باید حسشون کرد
بوشون کرد
باید احساسشون کرد
یا اینکه مچالشون کرد
که تو این موردشو خوب بلدی
منتها واسه مچاله کردنشون
باس دل شاعر رو هم مچاله کرد
که تو این رو هم خیلی خوب بلدی
می فهمی که
مچاله ام الان
+ نوشته شده در  دوم آذر 1387ساعت 20:41  توسط پینکو 

درد دل نامه

 

آخ که دل ماها چقد بعضی وقتا می گیره

آخ که چقد بده بعضی روزا

صبح که پا می شی باز یاد زخم بزرگه می یوفتی

تا شب هم همش به یادشی

هیچ چی نمی تونه از ذهنت بندازش بیرون

حتی بروبچه های مدرسه

می فهمی چی میگم ؟ ۱

حتی وقتی که با بچه ها رو نیمکت ته حیاط مدرسه نشستی

۱(سمت راست حیات رو می گم نه سمت چپ.یعنی از در حیاط که می یای تو نیمکت های ردیف همون جلو) ۱

حتی وقتی داری از تیکه یکی از بچه ها می ترکی

بازم تو فکر همون قضیه کوفتی هستی

اضافه شد : حتی همون مواقعی که شهریار تو کامنتش بهش اشاره کرد

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1387ساعت 20:7  توسط پینکو 

سینما جمهوری

ــ وای پسر سینما جمهوری آتیش گرفت

ــ خب

ــ همین دیگه

ــ این چیزا که تو این مملکت طبیعیه!یه چی جدید بگو بخندیم

پینوشت : ۱

معمای آتش سوزی در سینما جمهوری

+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1387ساعت 17:13  توسط پینکو 

من و لینگول

امروز این رفیق قدیمیم لینگولو رو دیدم

برگشتم گفتم چطوری

گفت خوبم قربانت

گفتم امروز پایه ای بریم از غروب عکس بگیریم ؟ ۱

آخه این یارو خیلی حالیشه 

برگشت گفت آرش

گفتم جونم ؟ ۱

گفت مرتیکه تو چرا انقذه لاتی می نویسی این روزا

گفتم واس خاطر رضای خدای عز و جل

گفت چرا چرند می نویسی

گفتم دوس دارم

گفت هر جور عشقته

گفتم حالا طلبه ای بریم عکاسی یا نه

گفت مگه تو امتحان فیزیک نداری فردا

گفتم ای داد بیداد راس می گیا

گفت آره

گفتم تو از کجا می دونی ؟ ۱

گفت چون من یه موجود خیالیم که از درونت برخواسته ام و از درونت خبر دارم خب

گفتم ای بابا راس می گیا

گفت آره خوب

گفتم من برم فیزیک بخونم

گفت تو که نمی خوای بری فیزیک بخونی

گفتم تو از کجا می دونی ؟ ۱

گفت چون من یه موجود خیالیم که از درونت برخواسته ام و از درونت خبر دارم خب

گفتم اون درون که بودی چه خبر بود

گفت بی خیال

گفتم نه! این تن بمیره

گفت هیچی دیگه!خیلی داغونه!یه نمه حواست باشه به خودت!این روزا خیلی خسته ای

گفتم تو از کجا می دونی ؟ ۱

گفت چون من یه موجود خیالیم که از درونت برخواسته ام و از درونت خبر دارم خب

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان 1387ساعت 19:51  توسط پینکو 

چیزایی که آدم واسشون غصه می خوره

می دونید چیه؟

بعضی مواقع تو زندگی آدم هست

 که آدم احتیاج داره که 

یکی باشه که پیشش بشینه و بهش بگه این چیزا چیزی نیست که آدم واسش غصه بخوره

و تو با این که می دونی این چیزا چیزی هست که آدم واسش غصه بخوره

دیگه واسشون غصه نخوری

می فهمی که چی می گم ؟ ۱

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم آبان 1387ساعت 21:1  توسط پینکو 

یک نکته بسیار مهم

سلام

این روزها حالم از خودم بهم می خوره

همین

+ نوشته شده در  بیستم آبان 1387ساعت 14:46  توسط پینکو 

...

سلام

امروز وقتی شهریار اتفاقاتی که واسش افتاده بود رو تعریف می کرد

به این نتیجه رسیدم

که من بی لیاقت ترین آدمی بودم که می تونستی

دوسش داشته باشی


+ نوشته شده در  نوزدهم آبان 1387ساعت 21:33  توسط پینکو 

...

واه واه واه

عجب پست های چرندی می نویسم این روزها

+ نوشته شده در  نهم آبان 1387ساعت 19:19  توسط پینکو 

اوهام

بریده ای از یه قصه کوتاه که این روزها بهش فکر می کنم : ۱

هوا کم کم داشت سرد می شد

ساعت از ده گذشته بود و من یه ربعی بود که منتظر بودم

بلاخره از صدای پاش فهمیدم که داره می یاد

همینجوری که صورتش رو بین دستاش گرفته بود از تو تاریکی پیداش شد

آروم اومد و رو پله سوم نشست و شروع کرد به گریه کردن

...

ساعت از یک گذشته بود

روی پله سوم خونه ی پلاک ۷ کوچه نادری یه شال سیاه افتاده بود

 

+ نوشته شده در  سوم آبان 1387ساعت 1:4  توسط پینکو 

لبخند بزن

لبخند بزن دوست من

تورا به آبروی مردانی که ایستاده اند

لبخند بزن

که من ایمان دارم نم نم این لبخند ها

شب رو غرق می کند

و ما دوباره می خندیم

پینوشت : تولد سیاوش مبارک

+ نوشته شده در  دوازدهم مهر 1387ساعت 16:8  توسط پینکو 

...

شعر تو همدرد منه

این بغض چند ساله ی ما

وقتشه که بشکنه

...

+ نوشته شده در  دهم مهر 1387ساعت 15:18  توسط پینکو 

به بهانه ی شروع سال تحصیلی

اول مهر هایی بود

که ما نه از سیاست خبری داشتیم

نه نگران چجوری زنده موندن بودیم

تنها نگرانی ما این بود که تو سال جدید باید با خودکار بنویسیم یا با مداد

پینوشت : زود بزرگ شدیم

+ نوشته شده در  یکم مهر 1387ساعت 17:40  توسط پینکو 

...

اگه بدونی؟

به اندازه ی یه قرن پتانسیل  داد زدن دارم

+ نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 0:51  توسط پینکو 

کوله بار

کوله بارم گم شده

آن همه نور ورنگ

آن همه ترانه که برایت گفته بودم

دیشب در سطل آشغال گم شد

ای مامورین شهرداری

بخوانید وبدانید غمنامه ی من را


+ نوشته شده در  بیست و ششم شهریور 1387ساعت 10:55  توسط پینکو 

مرگ رنگ

قلمم خشک شده

پنجره بسته و سایه پیروز

همه روزم تاریک

فردا

امروز

مرگ رنگ در پیش است

+ نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 10:45  توسط پینکو 

تکرار

می آیی

می خندی

گر می گیرم باز

می نشینی

ذره ذره سر می روم از تو

بلند می شوی و می روی

کار همیشه ات است

+ نوشته شده در  بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 13:37  توسط پینکو